|
به خاطر آذین
|
|
اومدي اروم و اهسته مثل يه خواب و رويا مالك دلم شدي و قلب من شد واسه تو مامن و ماوا دلشكسته و غريبانه به چشماي تو من كردم نگاه برق نازي رو مي ديدم توي اون چشا ولي واست هزار افسوس و اه عشق و خواستن تو توي قلبم كرده طوفاني به پا كه داره درد و غماي دلمو مي كن از جا اگه تو نگيري از من اون چشاتو به خدا بي ادعا براي داشتن تو تمام هستي مو نه ، تموم جونمو مي دم فدا مثل يه بچه بودم خسته و زار و بي پناه حس مي كردم هيچ كسو من ندارم ، مثل يه اواره اي بي سر پناه حالا كه تو اومدي تموم شده اون اشكا و اه حالا من نمي شناسم ...نيستم ديگه دختركي گم كرده راه تو قسم بخور برام تا نشي از دلم جدا من بميرمو نباشم اگه روزي بكنم تو رو رها + نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 4:28 توسط سـامان | به دلم آتیش زدی ، دلت خنک شد تو بهم گفتی بدی ، دلت خنک شد به تو گفتم که اگر نیای ، می میرم تو می تونستی بیای ، نیومدی ، دلت خنک شد گفتی دل نمی شکونی اما شکوندی گفتی عاشق می مونی اما نموندی یک گل کاغذی داشتم ، به تو دادم قول دادی نسوزونی اما سوزوندی دلت خنک شد من رو دیوونه دیدی تو دلت می خندیدی دلت خنک شد گریه هام رو نشنیدی خط رو قلبم کشیدی دلت خنک شد گفته بودی می رسی زودی به دادم مخصوصا دیر رسیدی دلت خنک شد ، دلت خنک شد من رو دیوونه دیدی تو دلت می خندیدی دلت خنک شد گریه هام رو نشنیدی خط رو قلبم کشیدی دلت خنک شد گفته بودی می رسی زودی به دادم مخصوصا دیر رسیدی دلت خنک شد ، دلت خنک شد + نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 4:4 توسط سـامان | ![]() مثل دیروز های تو
مثل امروزهای من
ناگفته ها خسته روی مبل سکوت نشسته
در انتظارند
انگار حرفهایی دارم نگفته
که باید در نفسهایت زمزمه کنم
چشمهایت را ببندی
ومن نفس در نفست وایه گویی کنم
زمستان آمد
اما من در آغوشت بهار می شوم
آری
زمستان آمد
اما می شود بهار بود
می شود از نو دوست داشت
می شود گرم بود
شاید باز نگاهی
جایی ما را عاشق کرد
شاید باز هوای دلی منتظر
که با شنیدن صدایی از شوق گریه می کند، اینجا لانه کند
راست میگفتی باید عاشق بود
باز کسی آسمان را نقاشی کرده
ابرهای خاکستری سرخ شده اند
باز پاک کنی برداشته و خورشید را پاک کرده
اما پرده ي تاريكي بر آسمان نكشيده
در باغ نیمه باز است
درب آهنی را به آرامی هل می دهم
عمیق نفس می کشم
پا که به درون می گذارم
دسته گنجشک ها به پرواز در می آیند
مثل صبح دم ها
ولی این بار
هر کدام خود را میان شاخ و برگی پنهان می کنند
لبخندی بر لبم می نشیند
بال می گشایم
می دوم
باید خود را میان آغوشت پنهان کنم + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 21:15 توسط سـامان | ![]() اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟
رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟ اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟ پیش نگاه عاشقت،چشـمامو قربونی كنم؟ اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟ روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟ اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟ دلیل زنده بودنم ، درد بهانه هام تویی؟ اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟ تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟ اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟ بگم می خوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟ اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟ چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟ پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟ اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟ هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟ اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟ هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟ اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم با تو به آسمون میرم ،با تـو یه آدم دیگم اجازه میدی كه بگم ، من مال تـو، تو مال من؟ من از تو خواهش می كنم كه زیر وعده هات نزن اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو + نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 18:39 توسط سـامان | سلام!
من بزودی نوشتن رو شروع می کنم!
منتظرم باشید!
سامان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 14:30 توسط سـامان |
مطالب پيشين
|
|
|
|